تبليغاتX
گیل یار

« »

شنبه هجدهم مهر 1388

مهرگان یا جشن دوستی جان

مهرگان هم گذشت اما هیچ رسانه ای در ایران از این جشن فرخنده ایرانیان که ریشه در فرهنگ غنی آنها دراد هیچ نگفت تا شاید این جشن همانند دیگر جشن های ایرانی به فراموشی سپرده شود و جای ان را جشن های بی اصل و نسبی چون والنتاین که هیچ سنخیتی با آداب رسوم ایرانیان ندارد بگیرد .

 اما به راستی مهرگان چیست وپشینه تاریخی آن به کجا باز می گرددآنچه در زیل می آید مختصری از پشینه تاریخی و اطلاعاتی در باره این جشن فرخنده است که تا نام ایرانی زنده است در خانه علاقه مندان به فرهنگ ایرانی زنده و پا بر جاست .

 جشن مهرگان پس از نوروز بزرگ­ترین جشن ایرانی و بازمانده‌ای از دین مهر است.

 این جشن در شانزدهم مهرماه و در زمان برابری پاییزی برگزار می‌شود. «جشن مهرگان»، بزرگترین جشن پیروان دین مترا یا مهر بوده است که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می­نامیدند. این جشن در مهر روز از مهر ماه، یعنی روز شانزدهم ماه مهر برگزار می‌شد. اما در زمان هخامنشیان در نخستین روز مهرماه برگزار می‌شد. این جشن پس از نوروز یکی از بزرگ­ترین جشن ایرانی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه­ی شش روز ادامه دارد. مهر در اصل با خورشید تفاوت داشته است اما بعدها به معنای خورشید دانسته شد.

 شمار جشن‌های ايرانی را بيش از ۷۳ جشن در سال برآورد کرده‌اند. اين خود می رساند که مردمان پُشته ‌ايران در هـر روزشان جشن داشته‌اند، يا روز پيشش به جشن نشسته و يا چشم به راه برگزاریِ جشن روز آينده‌شان بوده‌اند! 
از ميان اين جشن ها می‌توان از جشن های ماهانه نام برد. جشن هايی که با هم زمان شدن نام روز با نام ماه برگزار می‌شوند و اگر چه شماری از اين جشن ها می‌رفتند که به بوتهٔ فراموشی سپرده شوند، که با کوشش ايرانيان فرهنگ‌ دوست از فراموش شدن رهايی بخشيدند، جانی تازه يافته و دوباره برگزار می‌شوند.

 مهرگان؛
 جشن مهـــر؛
 يا به گفته بيرونی‌، جشنِ‌"دوستیِ‌جان"

 واژه مهر 
واژه مهـر را می‌توان: 
۱. مهر و عشق و محبت و دوستی دانست، چنانکه حافظ گويد:

 
کمتر از ذره نيی، پست مشو «مهر بورز»

تا به خلوت‌گه خورشيد رسی چرخ زنان

 ۲. آنرا نامِ مهـر پاسدار پيمان ميان مردمان برشمرد.

 
مهرگان يا جشنِ مهر

 در آغاز با ارج گزاری و سپاس از پژوهنده ارزنده، "هاشم رضی" که در درازای دوران زندگيش دمی را به دور از پژوهش در راه فـرهنگ پربار ميهن نمی گدراند، يادآور می شويم که ايشان واژهٔ "گان" را پسوندی می‌داند برابر با معنی جشن، بنا براين يا بايد گفت جشن مهـر و يا مهرگان.

 مهـر يا مهرگان همانند و همپايه نوروز و يکی از کهـن ‌ترين و بزرگترين جشن هایِ‌ ملی مردمانِ پشته يا فلاتِ ايران است.

 اين جشن در روز مهـر از ماهِ مهـر که برگزار می‌شود. بر همين پايه‌است که بيرونی در التفيم آورده است: "شانزدهم روز است از مهـر ماه" .

 
مهـرگان همانند نوروز دارای خوان يا سفره‌ای است که آنرا به نامِ خوان يا سفره مهرگانی می‌شناسيم. 
 اگر‌چه مهرگان را با برابر و همزمان شدن نام روز مهـر با نام ماه هفتم ايرانيان يعنی مهر ماه به جشن می‌نشيند و خود از جشن های ماهيانه اشت، ولی انگيزه‌ها ی ديگری را نيز برای برگزاری آن بر می‌شمارند.

 
درميان جشن های ايرانيان دو جشن مهر، يا مهرگان و نوروز از ارزش ويژه‌ای برخوردارند. يکی از مهمترین اين ويژگي ها، آغاز شدن سال نو با هـر يک از آن ها بسته به دوران مختلف تاريخ بوده‌، چرای که شماری باور دارند در روزگاران رفته ساليانی نيز مهرگان سرِ سال نو بوده است و سال نو با مهرگان آغاز می‌شده‌است. ولی پس از آن آغار سال نو دوباره به آغازِ فـروردين ماه باز گشت که جای درست آن می‌باشد. در فرهنگ جهانگيری در بارهٔ مهرگان آمده است که:

 
« جشنی از اين بزرگتر بعد نوروز نباشد.»

 

مسعود سعد سلمان نيز چه مهربان درباره مهرگان می‌سرايد:

 
روز مهر و ماه مهر و جشـن فرخ مهرگان 
مهر بيفزای نگار ماه چهر مهربان 
مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر 
مهربانی کن به روز مهـر و جشن مهـــرگان 
جـام را چون لاله گـردان از نبيد باده ‌رنگ 
ونـدر آن منگر که لاله نيست اندر بوستان

 برگزاری مهرگان همانند نوروز از شايسته‌ها و بايسته‌ها به شمار می‌آمده است. برای اينکه نمادی از ارزش گـزاری به اين روز را از ديد دانشمندان دوران اسلام پذيرانندگی ايرانيان برايتان نمونه آوريم. نگاهی می اندازيم به کوتاه نوشته هايی همانند شهـروزی که در بارهٔ بيرونی آورده و يا مری بويس و ...ديگران که برای نشان دادن ارزش مهرگان در ميان مردمان نوشته اند:

 
«دست و چشم و فکر او هيچگاه از عمل باز نماند، مگـر به روز نوروز و مهرگان و يا برای تهيه احتياجات معاش».

 

"مری بويس" به نقل از کتزياس پزشک و درباره ارزش اين جشن نزد شاهان هخامنشی می نويسد:

 "اين تنها موقع سال است که شاهان پارس مي توانند و حق دارند تا می‌توانند شراب بنوشند".

 
 «مسعود سعد سلمان»، می‌نويسد:

 تادايم است جنبش گردون و آفتاب

 تا واجب است گردش نوروز و مهرگان

 جای پای مهرگان در ميان مردمان کشورهای ديگر

 تازی يا عرب زبانان مهرجان يا مهرگان به چم فستيوال و جشن به کار می‌برند. در زبان عربیِ تونسی!‌:

 پارسی اشاره درخور نگرشی دارد به کار بردن نامِ واژهٔ ايرانی مهرگان در زبانِ عربی تونسی برای جشن: 
ْ". . . و شايان توجه است واژه مهرگان که معرب آن مهرجان است در کشورهای عرب زبان به چم جشن بکار برده می‌شد. در سفری که در سال ۱۹۹۷ به تونس داشت مهرجان هم چنان به چم فستيوال و جشن کاربرد داشت."

 جشن مهرگان را نبايد در شمار جشن هاي دوازده گانه کم و بيش فراموش شده اي چون " فروردين گان " و " ارديبهشت گان " و ... آورد و نه چون نوروز که در همه ايران همگاني است، يا چون " سده " که در يک شهر برگزار شود، بلکه مهرگان جشني است که تنها نزد دانشمندان و نويسند گان و شاعران همچنان برجاست و از اين رو جزو جشن هاي کهن بحساب مي آيد.

 در روز شمار کهن ايران، هر يک از سي روز ماه را نامي است که نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. پيشينيان در هر ماه که نام روز و نام ماه يکي بود، آن را جشن مي گرفتند. از اين جشن هاي دوازده گانه، تا آنجا که سندها و کتاب هاي تاريخي گواه است، در دوره هاي پس از اسلام، تنها جشن مهرگان است که رسمي و شکوهمند برگزار مي گرديد. افزون بر يکي بودن نام - روز مهر از ماه مهر - مناسبت هاي ديگري را نيز براي برگزاري اين جشن بر مي شمردند، که معروفترين آن قيام کاوه آهنگر و پيروزي بر ضحاک و پادشاهي نشستن فريدون است. دقيقي، فردوسي و اسدي توسي از آن چنين ياد کرده اند:

 دقيقي مي گويد:

 مهرگان آمد جشن ملک افريدونا آن کجا گاو به پرورش بر مايونا ( برمايون نام گاوي است که فريدون با شيرش پرورش يافت)

 و فردوسي در داستان به بند کردن ضحاک آورده است:

 فريدون چون شد بر جهان کامکار ندانست جز خويشتن شهريار

 به روز خجسته سر مهر ماه به سر بر نهاد آن کياني کلاه

 کنون يادگار است از او ماه مهر بکوش و برنج، ايچ منهاي چهر

 و اسدي توسي در انتساب اين جشن به فريدون گويد:

 فريدون فرخ به گرز نبرد ز ضحاک تازي بر آورد گرد

 چو در برج شاهين شد از خوشه مهر نشست او به شاهي سر ماه مهر

 بر آرايش مهرگان جشن ساخت به شاهي سر از چرخ مه برافراخت

 ابوريحان بيروني در التفهيم مي نويسد :

 مهرگاه، شانزدهم روز است از مهر ماه و نامش مهر، اندرين روز، افريدون ظفر يافت بر بيورسب جادو، انک معروف است به ضحاک، و به کوه دماوند بازداشت. و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچ از پس نوروز بود....

 و نيز در آثار الباقيه آورده است که :

 سلمان فارسي مي گويد، ما در عهد زرتشتي بودن مي گفتيم، خداوند براي زينت بندگان خود ياقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بيرون آورد. و فضل اين دو روز بر روزهاي ديگر مانند فضل ياقوت و زبرجد است بر جواهرهاي ديگر. و بيورسب هزار سال عمر کرد. اين که ايرانيان به يکديگر دعا ميکنند که : " هزار سال بزي " از آن روز رسم شده است، چون ديدند که ضحاک توانست هزار سال عمر کند واين کار در حد امکان است، هزار سال زندگي را دعا و آرزو کردند.

 مورخان، نويسندگان و شاعران، از برگزاري جشن مهرگان نيز - مانند جشن هاي کهن ديگر - در دستگاه پادشاهان و حاکمان خبر ميدهند. از جمله در برگزاري اين جشن در پيش از اسلام آمده که : اين عيد مانند ديگر اعياد براي عموم مردم است. از آيين ساسانيان در اين روز اين بود که تاجي را که به صورت آفتاب بود به سر مي گذاشتند و در اين روز براي ايرانيان بازاري بر پا مي شد. و در ملوک خراسان رسم است که در روز مهرگان به سپاهيان و ارتش رخت پائيزي و زمستاني ميدهند.

 از برگزاري جشن مهرگان، در دورهً غزنويان، آگاهي بيشتري در دست است، در شعر فردوس، عنصري، فرخي و منوچهري وصف اين جشن آمده، ابوالفضل بيهقي از برگزاري جشن مهرگان در زمان سلطان محمود غزنوي، در سالهاي 428، 429 و 430 هجري قمري که خود شاهد بوده، خبر مي دهد. وي مي نويسد : روز يکشنبه چهارم ذي الحجه سال 428 به جشن مهرگان نشست و از آفاق مملکت هديه‌ها که ساخته بودند پيشکش را، در آن وقت بياوردند و اولياء و حشم نيز بسيار چيز آوردند. و شعرا شعر خواندند وصلت يافتند. پس از شعر به سر نشاط و شراب رفت و روزي خرم بپايان آمد.

 در سال 429، ابوالفضل بيهقي، شيوهً برگزاري جشن مهرگان را در روز عرفه بيان مي کند : ... و روز چهارشنبه نهم ذي الحجه به جشن مهرگان به نشست و هديه هاي بسيار آوردند. و روز عرفه بود. امير روزه داشت و کس را زهر نبود که پنهان و آشکارا نشاط کردي و ديگر روز عيد اضحي کردند.

 وي همچنين از مهرگان سال 430 و شرح برگزاري آن سخن مي گويد. مهرماه و فروردين ماه که به ترتيب آغاز اعتدال پاييزي و اعتدال بهاري و در آن روز و شب برابرند، زماني هر دو را، به عنوان آغاز سال جشن مي گرفتند :

 ... و برخي مهرگان را بر نوروز برتري داده اند. چنان که پاييز را بر بهار برتري داده اند. و تکيه گاه ايشان اين است که اسکندر از ارسطو پرسيد که کدام يک از اين دو فصل بهتر است؟ ارسطو گفت : پادشاها! در بهار حشرات و هوام آغاز ميکند که نشو يابند و در پاييز آغاز ذهاب آنهاست، پس پاييز از بهار بهتر است.

 از دوران کهن، همراه با جشن ها و آيين ها، واژگان فارسي نوروز و مهرگان به صورت معرب نيروز و مهرجان وارد زبان و قلمرو فرهنگي کشورهاي مسلمان عرب زبان گرديد. امروز در بسياري از کشورهاي - آسيايي و آفريقايي - واژهً مهرجان به معني و مفهوم جشن و فستيوال به کار مي رود.

 در زمان حاضر

امروز، جشن مهرگان، به شيوه اي که در کتاب هاي تاريخي سده هاي چهارم و پنجم و ششم آمده، نه در دستگاه دولتي و حکومتي برگزار مي شود و نه در گردهمايي هاي غير رسمي، نزد عامهً مردم. دست کم، در دو سده اخير نيز از برگزاري آن آگاهي در دست نيست. جشن و آيين مهرگان، از نظر زماني نيز، با تغيير تقويم، در سال 1304 هجري شمسي، تغيير کرد. بدين معني که 5 روز "پنجه = خمسه" (که پس از 12 ماه سي روزه براي رسيدن به 365 مي آمد) حذف و شش ماه اول سال 31 روز گرديده است. از آن پس، در بسي از تقويم ها، مهرگان، به جاي 16 مهر در دهم مهر آمده، يعني در صد و نود و ششمين روز سال براساس تقويم پيشين. در ماهنامه‌ها و هفته نامه هاي ادبي و اجتماعي سدهً اخير، مهرگان حضور دارد. بدين معني که مقاله، پژوهش، شعر به مناسبت مهر و مهرگان - به ويژه در نشريه هايي که در ماه مهر منتشر مي شود - کم نيست.

 دکتر بهرام فره وشي از برگزاري مهرگان به عنوان جشني خانوادگي، در بين زرتشتيان يزد و کرمان و نيز " از آيين قرباني کردن گوسفند، در برخي از روستاهاي زردشتي نشين يزد، براي ايزد مهر " خبر مي دهد. تا سي سال پيش، زردشتيان کرمان، در اين روز، به ياد مردگان، مرغي را کشته و شکمش را با حبوبات و آلو انباشته و به عنوان خوراک ويژه، يادمان مردگان مي پختند.

 جشن آغاز سال تحصيلي دانشگاه تهران، که در نيمه اول مهرماه است، در برخي از سال ها در دهم يا شانزدهم مهر ( مهرگان ) برگزار مي شد.

 زمان برگزاري آيين قالي شويان در مشهد اردهال را جلال ال احمد، با مهرگان هم پيوند مي داند. صدرالدين عيني در يادداشت ها، از جشني در تاجيکستان و سمرقند ياد مي کند که هر سال در ماه ميزان (مهر ماه) برگزار مي شد. جشني که مي تواند، با همهً دگرگوني ها، بازماندهً جشن مهرگان باشد. از زبان او بشنويم، که فارسي تاجيکي است : ... حکايت اين سير (جشن) به کساني که وي را نديده اند، مانند حکايه هاي " هزار و يک شب " دلکش و عجيب مي نمود. حکايه هايي درباره طرفبازي (آتش بازي)، موشک بازي، خر تازي، تگل جنگ اندازي (به جنگ انداختن قوچ هاي جنگي ) آن جا مي کردند. در ريان (منطقه) غجدوان کم کس يافت مي شد، که هيچ نباشد، سالي يک بار رفته، آن را سير تماشا نکند. دهقان بچگان کم بغل (تنگدست) هم، که پدرشان براي سير خرجي داده نمي توانستند، کوشش مي کردند، که کاري کرده، دو سه تنگه (واحد پول) پول يابند تا که به آن سير رفته، تماشا کرده توانند. کساني نيز پخته (پنبه) و خوره چيني مي کردند، به خربزه کشاني و دهقانان باي (ارباب) به مرد کاري مي در آمدند. و اگر هيچ کار نيابند از کشتزارها دزدي مي کردند. و مانند اين ها.

 ماه مهر و مهرگان، در جامعه کشاورزي، فصل و زمان برداشت، انباشتن فراورده ها، پرداختن خراج و ماليات، اندوختن نيازمنديهاي زمستاني و گرمي بازارهاي موسمي بوده که هنوز - هر چند نه به نام مهرگان - برگزار مي شود. و نيز با تحول و دگرگوني اي که با گذشت سده‌ها و هزاره‌ها در برگزاري جشن ها و آيين ها - مانند همهً پد يده‌ها و زمينه هاي فرهنگي - روي داده و مي دهد، جشن مهرگان تنها به اين عنوان که نام روز با نام ماه يکي است برگزار نمي شود، بلکه بيشتر داستان و اسطورهً قيام کاوه آهنگر در برابر بيدادگري هاي ضحاک است که يادمان اين جشن نمادين مي باشد. بي گمان، باور و اعتقاد به ايزد مهر و آيين هاي مهري ( ميترايي ) که پيش از زرتشت، در هند و ايران وجود داشته، به ماه مهر و جشن مهرگان سيماي ديني بيشتري افزوده بود.

 

سه شنبه هفتم مهر 1388

توللی شاعری نام آشنا

فریدون توللی شاعری که در سال ۱۲۹۸ در شیراز به دنیا آمد و پس از گذراندن دوره متوسطه به تهران رفت و دوره دانشگاه را به پایان برد و دوباره به شیراز بازگشت .

 او شاعری در بند دل با ذوقی بسیار بود که ادیبان و شعر شناسان از او به عنوان پرچم دار شعر تغزلی یاد می کنند و محتوای شعرش نیز قالبا عشق و شکست و سکوت و غم و نومیدی است . توللی در سرودن چهار پاره نیز استاد بود و پیروانش نیز از این سبک تقلید کردند .

 این شاعر نام آشنا پس از مدتی سر گردانی و نومیدی رسما به سنت روی آورد و در " شنگرف" را منتشر کرد.

 وی سرانجام در سال ۱۳۶۴ در سن ۶۶ سالگی طرفداران و دوستدانش را تنها گذاشت و بدرود حیات گفت .

از آثار او می توان از" التفاصیل " شامل قطعاتی طنز آمیز از شعر و نثر به سبک سعدی و" رها" را نام برد که نخستین مجموعه شعر اوست نام برد .

آنچه در زیر می آید یکی از مشهورترین قطعات این شاعر است .

 

بلم ، آرام چون قویی سبک بار

به نرمی بر سر کارون همی رفت.

به نخلستان ساحل، قرص خورشید

زدامان افق بیرون همی رفت.

 

 شفق، بازیکنان در جنبش آب

شکوه دیگر و راز دگر داشت.

بدشتی پر شقایق ، باد سرمست

تو پنداری که پاورچین گذر داشت.

 

 جوان، پاروزنان بر سینه موج

بلم می راند و جانش در بلم بود.

صدا سر داده غمگین،در ره باد

گرفتار دل و بیمار غم بود:

 

 دو زلفونت بود تار رباب"

"چه می خواهی ازین حال خرابم"

تو که با ما سر یاری نداری"

چرا هر نیمه شو آئی به خوابم"

 

 درون قایق، از باد شبانگاه

دو زلفی نرم نرمک تاب می خورد.

زنی خم گشته از قایق بر امواج

سر انگشتش به چین آب می خورد.

 

 صدا، چون بوی گل در جنبش باد

بآرامی بهر سو پخش می گشت.

 جوان می خواند و سرشار از غمی گرم

پی دستی نوازش بخش می گشت

 

 "تو که نوشم نئی نیشم چرائی"

"تو که یارم نئی پیشم چرائی"

"تو که مرحم نئی زخم دلم را

"نمک پاش دل ریشم چرائی"

 

 خموشی بود و زن در پرتو شام

رخی چون رنگ شب نیلوفری داشت.

ز آزار جوان دلشاد و خرسند

سری با او ، دلی با دیگری داشت.

 

 ز دیگر سوی کارون زورقی خرد

سبک بر موج لغزان پیش می راند.

چراغی، کورسو می زد به نیزار،

صدائی سوزناک از دور می خواند.

 

نسیمی ، این پیام آورد و بگذشت

" چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی

جوان نالید زیر لب به افسوس

" که یک سر مهربونی درد سر بی "

 

نامش گرامی و روحش شاد

 

یکشنبه پنجم مهر 1388

دل سروده

شیرین صفتی چه دلربایی می کرد

 ما را به وصال خود هوایی می کرد

 می برد به ناز عشوه دل از بر ما

 هر چند که باز بی وفایی می کرد

***

دیوانه به بند بی قرارم

در حسرت وصل روی یارم

از خود به هوای دوست خالی

پندم ندهید استوارم

 

شنبه هفدهم مرداد 1388

سخنان پند آمیز

فردریش  نیچه :استعداد آدمی را می پوشاند و وقتی استعدادش کاهش یافت آنچه هست نمایان می شود.

 ارد بزرگ : اگر شیفته کارت نباشی ، روانت بیمار می شود و در نهایت پیکرت از پای در خواهد آمد .

 ویلیام تن : زناشویی عبارتست از سه هفته آشنایی ، سه ماه عاشقی ، سه سال جنگ و سی سال تحمل .

 جبران خلیل جبران : اگر گام در معبدی نهادی تا اوج فروتنی و هراس خود را اظهار کنی ، برای همیشه برتری کسی نسبت به کس دیگر نخواهی یافت . برای تو کافی است که گام در معبدی نهی ، بی آنکه کسی تو را ببیند .

 والتر  : انسان در همان لحظه که تصمیم میگیرد آزاد باشد آزاد است .

 ارد بزرگ : اگر نتوانیم به خاندان خویش آرایشی سامان یافته دهیم همیشه در خانه ایی بی دیوار زندگی می کنیم.

 علی شریعتی  : اساسا ، خوشبختی فرزند نامشروع حماقت است. همه کسانی که در جست و جوی خوشبخت بودن هستند بی خود تلاشی در بیرون از خویش نکنند اگر بتوانند " نفهمند" می توانند " خوشبخت " باشند.

 باب هاپ : زنان تحصیلکرده همسران خوبی از آب در می آیند , زیرا برای اینکه توضیح بدهند که چرا غذا شور یا بیمزه شده است کلمات بیشتری در اختیار دارند.

شوپنهاور : هوش و استعداد خود را پرورش ده ولی نه از راه مطالعه صرف بلکه به وسیله تفکر توام با عمل ، تمایل اکثر فضلا به مطالعه شبیه تلمبه است ، خالی بودن مغزهای خودشان موجب می شود که افکار مردم دیگر را به سوی خود بکشند؛ هرکس زیاد  مطالعه کند به تدریج قدرت تفکر را از دست می دهد.

بزرگمهر  :اگر باخردی ، هرگز گرد بدی مگرد ، که نیکوترین کسان آن بود که بیرون و درونش پاکیزه و نیک باشد .

 ارد بزرگ : اسب رام شده ، نگران شلاق نیست ، دوری از سوار ، زین و یا حتی گاری برای او نگران کننده است .

 اِریک کِستنِر : با سنگهایی که در سر راهت میگذارند هم میتوانی چیز قشنگی برای خود بسازی

 ویلیام تن : مردم دنیا همچون دیوانگان کور و کر ، به جان هم می افتند و یکدیگر را ندیده و نشناخته می درند و بر این دیوانگی نام جنگ افتخار می گذارند .

 فردریش  نیچه :انسان باید بهتر و شریرتر شود  : من چنین می آموزانم ! شریرانه ترین چیز برای بهترین چیز در ابرانسان نیاز است.

 جبران خلیل جبران : پند آموز است ماجرای مردی که زمین را می کاوید تا ریشه های بی ثمر را از اعماق زمین بیرون کشد ، اما ناگاه گنجی بزرگ یافت ؟!

 ارد بزرگ : اندیشه برتر در روزهای توفانی و آشوب و در همان حال خموشی و آرامش ، توانایی برتر خویش را از دست نمی دهد.

 شاتوبریان : کسانیکه حقیقت را درک کرده اند با افرادی که حقیقت را دوست دارند برابر نیستند. 

 ُارد بزرگ : ارزش پیمان شکن ، باندازه کفن هم نیست .

 اف. جی. بنسون : مردها به سه دسته تقسیم می‌شوند: خوش قیافه‌ها ، باهوش‌ها و اکثریت. 

 شوپنهاور : به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی ، تا بگویم بعد از مرگ کجا میروی . 

 فردریش  نیچه :ابرانسان است که می آفریند .جبران خلیل جبران : مگر نه چیزی که امروز در تسلط توست ناچار روزی از دست تو خواهد رفت ؟ پس ، اکنون از ثروت خویش ببخش و بگذار فصل عطا یکی از فصلهای درخشان زندگی تو باشد .

 شوپنهاور : افراد پست و فرو مایه از خطاهای اشخاص بزرگ لذت فراوان می برند. ویلیام تن : بدگویی حسود دلیل برتری شماست .

 بزرگمهر  :اگر امیدواری که رنجت بار نیکو دهد هرگز گفتار آموزگاران را خوار مدار و از فرمانشان سر مپیچ.

 ارد بزرگ : از سفر کرده ، ارزش سرزمین مادری را بپرس .ویلیام تن : با اینکه می دانیم زیبایی و خوبی دشمن هم هستند ، چرا این آب و آتش را در یک وجود طالبیم ؟

 آلبرت هوبارد : انضباط فردی عبارت است از : توانایی مجبور کردن خود به انجام کاری که باید در زمان معینی به اتمام رسد ، چه دوست داشته باشیم چه نداشته باشیم.

 اُرد بزرگ : اهل فرهنگ و هنر ، سازندگان آینده اند .

 اقبال لاهوری : زمین به دوش خود الوند و بیستون دارد

غبار ماست که بر دوش او گران بوده

 

دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388

ایران چون جان گرامی

ایران چون جان گرامی منُ البرزت را می ستایم و خاک دشتهای گسترده ات را توتیا چشم میکنم تا نوری بر دیدگان بی فروغم بیفزاید و در برابر دشمنانت که امروز به یقین می دانم نه دشمن خارجی بلکه بی خردی و تعصب گرایی است می ایستم و با آن حکیم فرزانه که می گفت :

 چو ایران نباشد تن من مباد

از این بوم و بر زنده یک تن مباد

 دریغ است ایران که ویران شود

 کنام پلنگان و شیران شود

 یک صدا می شوم ودریغم می آید از این که بگوییم امروز در ایران چون جان گرامی من به جای ستایش خرد و خرد ورزی تملق و ریا کاری به صراحت ستایش می شود و از شیر مردان این بیشه مقدس تنها اندکی باقی مانده اند که انها نیز به مصلحت سکوت برگزیده و به انکار عشق میپردازند .

روزگاری مردانت کاوه ُفریدون ُ ورستم بودندو زنانت چون گرد آفرید شمشیر بر می کشیدند هنر را جایگاه و مقامی بود و چون سعدیها و حافظ ها سخن می گفتند دوست و دشمن به ستایش آنان بر می خواست و چون سنایی ها و مولوی ها  شعر می سرودندبشارت دهنده صلح و دوستی بودند   .

اما ایران چون جان گرامی و سر فراز من امروز تو را چه شده است  که البرزت خردمن سپید موی تو آشفته خاطر است گویا در در این سرزمین پندار و گفتارکردار نیک افسانه بیش نیست و زنان و مردان برای رسیدن به قدرت و شکوت از زیر پا نهادن یکدیگر هیچ هراسی در دل ندارند .

اما ایران من آرام باش که فرزندان تو بیدارند و برای پاسداشت تو ای پر شکوه مقدس از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند . 

  

دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388

مادر سلام

مادر سلام ! ما همه گی ناخلف شديم
در قحط سال عاطفه هامان تلف شديم
مادر سلام ! طفل تو ديگر بزرگ شد
اما دريغ کودک ناز تو گرگ شد
مادر ! اسير وحشت جادو شديم ما
چشمی گزيد و يکسره بد خو شديم ما
مادر ! طلسم دفع شر از خوی ما ببند
تعويذ مِهر بر سر بازوی ما ببند
ای ماه ! ما پلنگ شديم و تو سوختی
ما صاحب تفنگ شديم و تو سوختی

***
پرسيده ای که : ماه چه شد اختران چه شد
من مانده ام که وسعت اين آسمان چه شد
دوشيزه گان قريه ء بالا کجا شدند
گلچهره و گل آغه و گلشاه کجا شدند
گلشاه شگوفه داد جوان شد عبوس شد
در دشتهای تفتهء تفتان* عروس شد
گلچهره خوش به حال غمش غصه سير خورد
يک شب کنار مرز وطن ماند و تير خورد
از او نشان سرخ پری مانده است و هيچ
از ما فقط شکسته سری مانده است و هيچ

***
اينک زمين پيالهء خون است و هيچ نيست
زخم است آتش است جنون است و هيچ نيست
امشب هجوم دوزخی باد ديدنيست
اين گير و دار گردن و پولاد ديدنيست
در چار سو دميده و در چار سو دوان
اينک منم چو بادِ دی آواره در جهان
اينک منم دو پای ورم کرده در مسير
اينک منم مسافر اين خاک سردسير

***
بگذار تا به چشمهء خون شست و شو کنم
بگذار رو به کوه کمی گفتگو کنم
اين کوه شانه های مرا چون برادر است
بگذار با برادر خود گفت و گو کنم
کوه از کمين و صيحهء مردان عقيم ماند
اين بيشه هفت سال پياپی يتيم ماند
اين بيشه هفت سال پياپی پدر نديد
گوساله های بت شده ديد و پدر نديد
يکباره سرو های کهن ريشه کن شدند
مردان اين قبيلهء عاشق کفن شدند
رخش غرور و تيغ و کمان را فروختيم
کام و زبان شعله فشان را فروختيم
خوش قامتان به قدّ دو تا خو گرفته اند
مردان کج به بوی طلا خو گرفته اند
سرگُم تمام همتشان يک بدن شده
در تيه مانده ايم و چهل سال شد تلف
چشم انتظار معجزه ء آب های کف
چشم انتظار معجزه تا سنگ گل دهد
بيرون کشند از تن ناپاکشان صدف

***
اينک نشسته ايم سبک در کمين خويش
چشم انتظار سوختن آخرين خويش
اينک نشسته ايم که تا مار های خشم
از شانه های مست کسی سر بدر کنند
اينک نشسته ايم که تا نسل سامری
گوساله های شيری شان را بقر کنند
جمعی بر آن سرند که ناموس و ننگ را
نذر کلاه گوشه ء يک تاجور کنند
دست و دهن گشاده که داد از کدام سوست
موجی نميزنند که باد از کدام سوست
مردند تا به سفرهء شان نان بياورند
توفان نديده اند که ايمان بياورند
القصّه برده اند از اين ورطه رختشان
جاويد باد کبکبهء تخت و بختشان

شعر از ابو طالب مظفری شاعر خوش ذوق افغانستان

دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388

دیرست گالیا

در گوش من فسانه دلدادگی مخوان

دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی است
اما دراین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزارآتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...
دیرست گالیا
هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش وخون دارد این زمان
هنگام رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد

بر من حرام باد از این پس شراب و عشق

بر من حرام باد تپشهای قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده است کاروان

روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها وغزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو عشق من
شعر از هوشنگ ابتهاج

 

یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388

حکایت دل

نشد يك لحظه از يادت جدا، دل

زهي دل، آفرين دل، مرحبا دل

 ز دستش يكدم آسايش ندارم

نمي‌دانم چه بايد كرد با دل

 هزاران بار منعش كردم از عشق

مگر برگشت از راه خطا، دل

 ه چشمانت مرا دل مبتلا كرد

فلاكت دل، مصيبت دل، بلا دل

 از اين دل، داد من بستان، خدايا

ز دستش تا به كي گويم خدا، دل!؟

 درون سينه آهي هم ندارد

ستمكش دل، پريشان دل، گدا دل

 به تاري گردنش را بسته زلفت

فقير و عاجز و بي دست و پا، دل

 بشد خاك و ز كويت برنخيزد

زهي ثابت قدم دل، باوفا دل

ز عقل و دل دگر از من مپرسيد

چو عشق آمد كجا عقل و كجا دل؟

 تو لاهوتي! ز دل نالي، دل از تو

حيا كن يا تو ساكت باش يا دل

 

 

 

                                             ابوالقاسم لاهوتي

 

 

دوشنبه هفدهم فروردین 1388

بیایید باهم دعا کنیم

امسال هم از سفر شمال بر گشتم و باید بگویم به طور کلی سفر خوبی بود  البته مشکلات خاص خودش را هم داشت من در راه بازگشت برای سال جدید برنامه ریزی های زیادی در ذهنم دارم که امیدوارم بتوانم به آنها جامه عمل بپوشانم . راستی امروز دلم خیلی گرفته است و فکر نمی کنم بتوانم چیزی زیادی بنویسم باید برای خودم دعا کنم . باید برای همه دعا کنم تا سال خوبی داشته باشند .اصلا پیشنهاد می کنم همه با هم برای کسب خیر و روزی در این سال دعا کنیم .

سه شنبه بیستم اسفند 1387

مترسک عاشق

 تنها ، سر یک مزرعهّ شالی ماند

با پیرهن و کلاه پوشالی ماند

 وقتی که پرنده رفت ، در سینهّ او

آنجا که دل است ، حفره ای خالی ماند !

***

آن روز افق آینهّ دق شده بود

انگار دوباره وقت هق هق شده بود

 بر شانهّ یک نسیم آواره گریست...

بی چاره مترسکی که عاشق شده بود !

  شعر از دکتر ترکی

 

سه شنبه سیزدهم اسفند 1387

بهار نزدیک است

بهار نزدیک است و قاصد خوش خبر نوروز کم کم از راه میرسد و پیام اور شکوفه های بهاری خواهد شد .

 بهر فصل باران و شادمانی است و پرستو های مسافر هم از راه می رسند و در لابه لای درختان آواز سر می دهند که آری بهار آمده است .

بنفشه های کوچک هم از زیر خاک سر بیرون می آورند و شکوفه درختان به مثال عروسی زیبا جلو گر می شوند و تو با دیدن این همه زیبایی بی شک می گوویی بهار عروس فصلها و سلطان زیبایی هاست .

دوشنبه پنجم اسفند 1387

مردی که لبخند بر لب داشت

منوچهر احترامی اگر چه در بین ما نیست اما یادش همواره در قلبهای همه کسانی که آثار او را خوانده اند زنده و جاویدان است افسوس که او هم مثل حسنی که در ده شلمرود تک و تنها بود تنها آمد و تنها از میان ما رخت بر بست .

توي ده شلمرود
حسني تك و تنها بود
حسني نگو بلا بگو
تنبل تنبلا بگو
موي بلند روي سياه ناخن دراز
واه واه واه
نه فلفلي نه قلقلي
نه مرغ زرد كاكلي
هيچكس باهاش رفيق نبود
تنها روي سه پايه
نشسته بود تو سايه
باباش ميگفت: حسني مياي بريم حموم؟
نه نميام نه نميام
سرتو مي خواي اصلاح كني؟
نه نمي خوام نه نمي خوام
كره الاغ كدخدا
يورتمه مي رفت تو كوچه ها
الاغه چرا يورتمه ميري؟
دارم ميرم بار ببرم
ديرم شده عجله دارم
الاغ خوب و نازنين
سر در هوا سم برزمين
يالت بلند و پرمو
دمت مثال جارو
يك كمي به من سواري ميدي؟
نه كه نميدم
چرا نميدي؟
واسه اينكه من تميزم
پيش همه عزيزم
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه ناخن دراز
واه واه واه!
غاز پريد تو استخر
تو اردكي يا غازي؟
من غاز خوش زبانم
مياي بريم به بازي؟
نه جانم
چرا نمياي؟
واسه اينكه من صبح تا غروب
ميون آب كنار جو
مشغول كار شستشو
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه ناخن دراز واه واه واه
در وا شد و يه جوجه
دويد و اومد تو كوچه
جيك جيك كنان گردش زنان
اومدو اومد پيش حسني
جوجه كوچولو
كوچول موچولو
مياي با من بازي كني؟
مادرش اومد
قدقدقدا
برو خونتون تو رو به
خداجوجه ريزه ميزه
ببين چقد تميزه؟
اما تو چي؟
موي بلند روي سياه ناخن دراز واه واه واه
حسني با چشم
گريون پا شد و اومد تو ميدون:
آي فلفلي آي قلقلي
مياين با من بازي كنين؟
نه كه نميايم
چرا نمياين؟
فلفلي گفت:من و داداشم و بابام و عموم
هفته‌اي دو بار ميريم حموم
اما تو چي؟
قلقلي گفت:نگاش كنين
موي بلند روي سياه ناخن دراز واه واه واه
حسني دويد پيش باباش
حسني مياي بريم حموم؟
ميام ميام
سرتو ميخواي اصلاح كني؟
ميخوام ميخوام
حسني نگو يه دسته گل
تر و تميز و تپل مپ
کلاغ و خروس و جوجه
غاز و ببعي با فلفلي با قلقلي
با مرغ زرد كاكلي
حلقه زدن دور حسن
الاغه ميگفت:اگه كاري نداري بريم الاغ سواري
خروسه مي گفت: قوقولي قوقو قوقولي قوقو
هر چي ميخواي فوري بگو
مرغه مي‌گفت:حسني برو تو كوچه
بازي بكن با جوجه
غاز مي‌گفت: حسني بيا با همديگه
بريم شنا
توي ده شلمرود
حسني دیگه تنها نبود

 

 

 

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387

سهم من چیست

سهم من از تمام زندگی آسمان کوچکی که ستاره های مقوایی بزرگی دارد و منگوله های طلایی رنگی از دوران کودکی ام بر دیوارهای آبی اش آویزان است .

 آدمهای زیر این سقف همه شادی های شان را روی سفره کوچکی به نام مهربانی هر روز با یکدیگر تقسیم می کنند و دیو نیرنگ و تنفر را در زندانی فولادین محبوس کرده اند تا به خوشبختی هاشان آسیب نرساند .

 سهم من از آسمان زندگی عشق است که با تمام وجود آن را  به همه انسانهایی که دوستشان می دارم تقدیم می کنم .

 سهم من پرنده کوچکی است که آزادانه پرواز می کند .

 سهم من ماهی قرمزکوچکی  است  که در اقیانوس مسکن دارد و به قول آن دوست قدیمی هر روز دلش را در یک نی لبک کوچک می نوازد .

 هر روز با یک بوسه به دنیا می آید و هر روز با یک بوسه از دنیا خواهد رفت .

سه شنبه سوم دی 1387

لا فتی الا علی و لا سیف الا ذو الفقار

در خواب دیدم همه جا مثل رو یا های کو دکی ام سبز و زیباست و من به دنبال یک سوال دارم از تپه ای زیبا بالا می روم هر چه بالاتر می رفتم زمین کو چکتر  می شد  . خو ب یادم است من به دنبال یک سوال بودم  همان طور که ا ز تپه بالا می رفتم  ناگهان دستی از میان جنگل دراز شد تر سیدم اما دست نو رانی و مهر بان بود و درلحظه ای باز شد . من دیدم که آن دست نو رانی سکه ای به من داد اول باورم نمی شد و بعد با نهایت شگفتی دیدم که روی آن سکه نو شته شده بود" لا فتی الا علی و لا سیف الا ذوالفقار" از خواب بیدار شدم و در لحظه ای همه چیز از نظرم گذشت من خوب می دانستم که چرا چنین خوابی را دیدم بودم.

یکشنبه یکم دی 1387

مختصری درباره یلدا

ايرانيان قديم شادي و نشاط را از موهبت هاي خدايي و غم و اندوه و تيره دلي را از پديده هاي اهريمني مي پنداشتند. مراسم نوروز، جشن مهرگان، جشن سده، چهارشنبه سوري و شب يلدا و سنت هاي  ديگر در واقع بيانگر اين حقيقت است كه ايرانيان پس از رهايي از بيدادگري و ستم به شكرانه بازيافتن آزادي، جشن برپا مي ساختند و پيروزي نيكي بر بدي و روشنايي بر تاريكي و داد بر ستم را گرامي مي داشتند.

شب يلدا نيز يكي از اين موارد است. در دوران كهن، شب مظهر تاريكي و تباهي و وحشت بوده و اغلب سعي مي كردند كه شب هنگام با افروختن آتش و افزودن نور، خانه روشن باشد. تا پليدي و تباهي در آن راه نيابد. شب يلدا طولاني ترين شب ها است. يعني تسلط تاريكي بر زمين از تسلط نور خورشيد و روشنايي مي كاهد. و چون فرداي اين شب روشنايي بر ظلمت غالب و روز طولاني مي شود، ايرانيان تولد دوباره خورشيد را كه مظهر روشنايي است جشن مي گيرند.  

در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. نام دوازده ماه سال نيز در ميان آنهاست. در هر ماه روزي را كه نام روز با نام ماه يكي باشد، جشن مي گرفتند .

دي ماه، در ايران كهن، چهار جشن، وجود داشت. نخستين روز دي ماه و روزهاي هشتم، پانزدهم و بيست و سوم، سه روزي كه نام ماه و نام روز يكي بود. و در اين سي روز ماه، سه روز آن «دي» نام دارد و هر سه روز را در گذشته جشن مي گرفتند. امروز از اين چهار جشن تنها شب نخستين روز دي ماه، يا شب يلدا را جشن مي گيرند، يعني آخرين شب پاييز، نخستين شب زمستان، پايان قوس، آغاز جدي و درازترين شب سال.

يلدا از نظر معني معادل با كلمه نوئل از ريشه ناتاليس رومي به معني تولد است و نوئل از ريشه يلدا است .

واژه يلدا سرياني و به معني ولادت است . ولادت خورشيد ( مهر و ميترا )  و روميان آن را ( ناتاليس انويكتوس ) يعني روز ( تولد مهر شكست ناپذير   ) نامند .

 

 

 

 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387

افسانه عشق

ای عشق ای فسانه آغاز زندگی افسرده ای مرا

به خدا با تو زنده ام

آتش زدی به جانم و طو فان زندگی خاکستر مرا بر آسمان رساند

 این است رمز تو

 ای درد من دوای من امروز گشته ای

 با آتشت سوزانده ای گره های کور مرا

فر موده ای که بخوانم برای تو

 از درد

 درد تو

 از گرمی بهار از بو سه های داغ

این است رمز تو

 

دوشنبه هجدهم آذر 1387

ماهی کو چلو بازی گوش

اتل متل یه ماهی

 یه ماهی کو چولو

دمش قشنگ و زیبا

چشاش گرد مثل هلو 

 ماهی کجاست تو آبه 

تو رودخونه تو دریا

  تو تنگ گرد و نابه

 ماهی کو چک ما می خواد بره به بازی 

 می خواد بره به جایی

آن دور دورا که می گن

 اگه بری می بازی

این ور آن ور می کنه

ماهی کو چولو مثل هلو

عالم خبر می کنه 

یکی می گه ای ماهی جون برو بشین تو خونه تون

شلوغ نکن داد نزن

 اگه بری تو رودخونه راهت خونه تو گم می کنی

اسیر دیو شب می شی

 برو بشین ای بچه جون شلوغ نکن 

ماهی کو چلو گوش نمی داد

 دلشمی خواست  بازی کنه داد زنه شلوغ کنه  

 مامان می گفت ماهی ناز گلکم

هر چی بخوای همین وراست تو شهر ماهی هاکنار ماست

 ببین خدا مهربون همان جوری که ماهیها را دو ست داره

اما یه چیزهای تو این دنیاست که تو نمی دونی

 ماهی اگه دور بشه اسیر می شه لقمه شام  مرغ ماهی خوار حیله گر و پیر می شه  

 ماهی کو چلو مامان جونم خدا کیه خو نش کجاست اصلا چیه

 دلم می خواد برم پیشش 

 مامان می گفت خدابزرگ گلکم

هر جای بری جای او نه تو رودخونه یا تو خشکی جای خدای بزرگ و مهربونه

اینبار  ماهی بازیگوش ما می خواست بره پیش خدا .

ادامه دارد

 

  

دوشنبه یازدهم آذر 1387

بازی چرخ گردون

دیروز در مترو زنی را دیدم که نمیتوانست روی پاهایش راه برود سن و سال زیادی داشت و یک ساک بزرگ که با خودش می کشید زن دست فروش با چشمانش نیازش را فر یاد می کشید و غرورش را حراج می کرد در ازای یک تکه نان .

من دیروز کودکی را دیدم که سبزی می فروخت و آینده اش را لای روزنامه باطله می پیچید و به مشتری می داد و نمره ریاضی اش را تک می گرفت.

من پارسال پیر زنی را دیدم که فر سنگها راه را پیاده می رفت تا عید نوروز را به دیگران تبر یک بگوید و از آنها عیدی بگیرد پیرزن کفش به پا نداشت و تاولهای روی پاهایش حکایت سنگهای بی رحمی بود که او را می آزرد .

من پارسال دختری را دیدم در  نهایت فقر در آرزوی یک وعده غذای گرم بود و عفتش را نمی فروخت و هر روز صبح با غرورش وضو می گرفتو صورتش را سیلی غیرت سرخ می کرد .

من سالها پیش زن جوانی را دیدم که سرطان داشت با این وجودبه شالیزار می رفت تا مزدی برای شیمی درمانی اش بگیرد او در  شالیزار مرد و جایاو  یک خوشه طلایی بر نج روید که رویش نو شته بود تا زنده هستیم باید تلاش کرد و دست جلوی دیگران دراز نکرد  .

 اما امروز من مردی را دیدم که در خیابانهای بالای شهر راه می رفت و به دیگران فخر می فروخت انگار که دنیا از ان او بود او بی انکه ببیند  از کنار همه آنهایی که من می دیدم بی تفاوت می گذشت و انسانیت را در زیر پاهایش له می کردآنجا بود که یاد این بیت شعر افتادم که می گفت :

اگر دستم رسد بر چرخ گردون

از او پرسم که این چی است ان چون

 یکی را می دهی صد ناز و نعمت

 یکی را نان جو آغشته در خون .

چهارشنبه پانزدهم آبان 1387

دوست

دعا کنید دلم را به دوست بسپارم

 به آستان محبت که اوست بسپارم

دعا کنید که با من وفا کند چندی

 شفای این دل تنها غریب و بیمارم

یکشنبه دوازدهم آبان 1387

خوب می دونم مسافری

دوست نداری منو دیگه

خوب می دانم مسافری

می خوای بری یه جای دور باز منو تنها بذاری

خوب می دونم دلت می خواد با دل من بازی کنی

بعد مث آن وقتها بری

تا دلتو راضی کنی

دوستت دارم اما زیاد کاشکی می شد بازم بیاد

تا که بریم یه جای دور

دور از هیاهوی دلها

فریاد شادی بکشیم توی دلای یخ زده ی مردم شهر پریا که قرنی یه دیگه کسی نمی دونه اونا کین

نمی دونه اونا چین

تخم محبت بکاریم

دلم گرفته نازنین

آخه دیگه فصل بهار بنفشه ها در نمی یان

آخه دیگه رود خونه ها ماهی قرمز ندارن

تو کوچه ها هر جا بری شاپرکی نمی بینی

درختامون مریض شدن جون ندارن

قصه آدما دیگه قصه بی خیالییه

 به خاطر یه لقمه نون از صبح تا شب دویدن حمالییه

عجب حکایتی شده

می خوام برم یه جای دور

که بوی عاشقی بده

بیا بریم اگه می خوای

سفر کنیم سفر کنیم

 

دوشنبه ششم آبان 1387

هفت کچلان

تلفنی که با مادرم حرف می زدم می گفت هوای شمال آنقدر بارانی است که ما نمی توانیم از خانه بیرون برویم انگار چله زمستان است در آن لحظه حس کردم که من چقدر دلم برای باران تنگ شده است و چقدر دلم می خواهد زیر یک باران تند پاییزی خیس خیس شوم .

در همین فکرها بودم که یاد یک باور قدیمی عامیانه افتادم که ادبیاتی ها به آن "فلکولور "می گویند باوری که شاید دراین شهر غول آسای سنگی و این آدمها ی به اصطلاح خودشان پیشرفته و مدرن به آن بخندندو آن باوری است که در  روستا های شمال به آن  "هفت کچلان "معروف است .

 درروستا های شمال وقتی که زیاد باران می آید مردم نخی یا طنابی را بر می دارند و از کچل های محله شان نام می برند و با بردن نام هر کچل یک گره بر نخ یا طناب می بندندکه البته تعداد کچل های نام برده شده نباید بیشتر از هفت نفر باشدالبته  به همین دلیل است که به این باور کهن  هفت کچلان می گویند.

درست بعد از اینکه هفت گره بر طناب بسته شد با چوبی به جان طناب می افتند و آنقدر بر سر این گرهها می کوبند تا کسی از راه برسد و علت کار را جویا شود آن وقت کسی که به انجام این کار مبادرت ورزیده می گوید باران زیاد تقصیر کچل هاست و حالا من آنقدر بر سر آنها می کوبم تا بمیرند .

شخص از راه رسیده پاسخ می دهد من ضمانت این کچل ها را می کنم که مثلا تا بعد از ظهر باران بند بیاید اگر نیامد تو بر سر این کچل ها بکوب تا بمیرند و آن وقت  ضامن می شودکه باران بند بیایید به باور  مردم با این کار باران بند خواهد آمدکه البته در حال حاضر این باورها به کلی منسوخ شده اند و من نیز چون علاقه مند به صحبت قدیمی ها بودم از آن آگاهی دارم. 

چهارشنبه یکم آبان 1387

گیلان /2

آنروز شاید یکی از غم بار ترین روزهای زندگی دکتر بود . در چشم بر هم زدنی تمام روزهای زندگی اش در جلوی چشمانش مجسم شد روزهای جوانی اش را به یاد آورد و روزهای تنهایی زندگی اش را در انگلستان به یاد آورد که چگونه تنها عشق دوران جوانی اش را تنها به دلیل این که از خانواده ای روستایی است از او گرفته بودند و بعد هم آن سفر ناخواسته به کشوری دور به بهانه درس خواندن .

ازدواج اولش را با آن زن اجنبی مو بور هم از جلوی چشمانش گذشت و بعد هم طلاق نابهنگامی از پی آن ازدواج رنج آور متحمل شده بود .او خودش را بسیار تنها حس می کرد .

از عصبانیت به این طرف و آن طرف می رفت گاهی می خندید و گاهی می گریست و گاهی هم به دخترش فکر می کرد که بعد از این به چه سرنوشتی دچار می شد .

بلاخره تصمیمش را گرفت باید از دست این زن خیانتکار راحت می شد مگر نه اینکه به او گفته بود هر گاه که فکر کرد که قادر به ادامه زندگی با او نیست خیلی راحت به او بگوید حالا با این  رسوایی که بار آمده بود او چگونه می توانست آبروی بر باد رفته اش را جمع کند .

این بار با خودش حس کرد که دیگر توان راه رفتن ندارد صورت سفید و بی رنگش از همیشه بی رنگ تر به نظر می رسید با هر زحمتی که بود خودش را جمع کرد تا به این قائله پایان بدهد .

در خیابانکه راه میرفت مثل آدم مستی به نظر می آمد که تلو تلو می خورد به خودش و به زندگی بد بیراه می گفت :تا وقتی که امتداد خیابان را به سمت خانه طی کرد چندین بار نزدیک بود به زمین بخورد اما با هر زحمتی که بود سر اپا ایستاد. به خانه که رسید بدون اینکه هیچ حرفی بزند یک راست به اتاق خودش رفت تا بیشتر درباره این مسئله فکر کند.

 ادامه دارد

سه شنبه سی ام مهر 1387

گیلان/داستان

در دوران پیش دانشگاهی دوستی داشتم که به نظرم دختر بسیار خوبی می آمد نامش زهرا بود وبا آنکه چند سالی بود که پدرش را از دست داده بود اما هر وقت که یاد پدرش می افتاد اشک سردی بر گونه های سفید و بی رنگش نمایان می شد اما من پدر این زهرا را خوب می شناختم . دکتر دارو ساز بود مردی قد کوتاه و درست مثل زهرا سفید مثل گچ .

خلاصه که از این آقای دکتر داستانها بر سر زبانها بود می گفتند که او با مادر زهرا تنها به این دلیل ازدواج کرده است که شبیه عشق روزگار جوانی اش بود دخترک ۲۵ سالی از این آقای دکتر کوچکتر بود و مثل اینکه با اصرار خانواده اش و تنها به دلیل شهرت خانوادگی  و ثروت دکتر راضی به ازدواج با او شده بود و بعد از اینکه زهرا به دنیا آمده بود با مردی جوانتر  از پدر زهرا آشنا شده و با او طرح دوستی ریخته بود و چنان عاشق این مرد شده بود که مهر مادری به کلی از یادش رفته  بودو در از آن روزهای دهه اول انقلاب زمانی که هنوزسخت گیری های کمیته بسیار بود در یکی از این عشق بازی ها به رسوایی می افتد با همین مرد به دادگاه برده می شود .

دکتر در داروخانه بود که از کمیته تماس می گیرند و شرح ماجرای رسوایی همسرش را به او خبر می دهند هنوز خبر به پایان نرسیده بود که او ناباورانه گوشی را به زمین می گذارد مثل این بود که پتکی سنگین بر سرش کوبیده بودندیا باید می بخشید و یا بار این رسوایی را برای همیشه بر دوش می کشید اما او با خود اندیشید خیانت قابل بخشش نیست .

ادامه دارد

 

چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387

قصه های شیرین مادرم

چندی است که یاد کودکی کرده ام و می خواهم از دنیای پریا ن و افسانه های هزار و یک شب که مادرم در کودکی برایم تعریف می کرد بنو یسم .اگر  چه برخی از آن قصه ها را فراموش کرده ام اما باز نویسی برخی از آنهایی که هنوز از یاد نبرده ام برایم دلپذیر است.

آهای آهای مرواریدهایم قصه دخترانی که در اثرطلسم دیو پلیدی تبدیل به میوه های انار شده بودند و یا قصه مرغ سخنگو که  به جرات می گوییم در ادبیات عامیانه دنیا نظیری برای آن پیدا نمی شود .

قصه گاو زرد را هم به خوبی به یاد می آورم داستانی که شاید به قدمت تفکر میترائیسم باشد و شباهتهای زیادی با سیندرلا یا همان دختر خاکستر نشین دارد .

داستان ملکزاده و برادرنش و آشنایی او با گل خندان وچهل گیس و ماجرای دیوی که قلبش در شیشه ای در دل عقابی بلند پرواز بود و داستان گل آتش یا همان شقایق خودمان و کچلکها ی دروغ گویی که ماجراها به وجود می آوردند .

داستان دو زن دار که مادرم با زبان شیرین گیلکی برایم تعریف می کرد را هم به خوبی به خاطر می آوروم

و خوب به یاد دارم شخصیت اصلی این داستان بعد از آنکه عاشق دختر صاحب کارش شد چه سختی هایی را که تحمل نکرد تا به کسی که دوستش دارد برسد .

قصه میمون خانم هم بسیار زیبا بود که البته من در باز نویسی این داستان نامش را به پریزاد تغییر داده ام چرا دخترک نه تنها میمون نبود بلکه پری زیبا  رو بود که عاشق پسری از تبار آدمیان شده بود ونا گزیر خودش را به شکل میمون در آورده بود.

دختر هفت خال هم که اسیر دیوهای شرور بود و سرانجام به دست شاهزاده ای نجات یافت نیز یکی از آن قصه های افسانه ای بود که مادرم برایم تعریف می کرد و من به دقت گوش فرا می دادم و حالا دلم می خواهد همه آن داستانها را که تا کنون در هیچ کتابی نوشته نشده است برای بچه های خوب ایران زمین بازنویسی کنم .

البته اگر توفیق این کار نصیبم شود داستان هفت برادری را که همیشه آرزوی داشتن خواهری را داشتند هم به آنها بیفزایم و از ماجرای دختر غاز چران و چهل گیس نیز بگویم .

من هر وقت که می خواهم از این داستانها بنویسم فکر می کنم هیچ قصه گویی مثل مادرم شیرین داستان تعریف نمی کرد چرا که هر وقت که قرار بود مادرم قصه ای تعریف کند ما هرچه که می کفت گوش می کردیم تا مبادا مادر از ما دلگیر شود و ما را از شنیدن آن داستانهای شیرین محروم سازد .مادرم هر وقت قصه می گفت ما روی پاهایش دراز می کشیدیم و صدایی از ما بیرون نمی آمد.

 این داستانها آنقدر طرفدار داشت که حتی بچه های دایی هم برای شنیدن قصه های مادرم به خانه ما می آمدندو به این داستانهای دلپذیر گوش می دادند و شاید این لحظه ها شیرین ترین لحظه های زندگی ما بود.این داستانه اگر چه داستانهای هزار و یک شب نبود اما هر کس که یک بار آنها را بشنود بی گمان اعتراف می کند که این داستانها جزئ زیباترین داستانها و افسانه های عامیانه بشر هستند.

 

دوشنبه پانزدهم مهر 1387

دل نوشته

در اطراف ما گاه اتفاقات شگرفی روی می دهد که بسیار ساده به نظر می رسد وقایعی که به راحتی از کنار آن می گذریم بدون اینکه لحظه ای بیاستیم و به آنها فکر کنیم .

از نظر من زندگی سراسر حادثه اتفاق است و این اتفاقات است که زندگی ما انسانها را به هم پیوند می دهد .زمانی دو نفر عاشق و دلداده می شوند و در چشم بر هم زدنی همین دو نفر آنقدر از هم بیزاری می جویند که هیچ پاسخ قانع کننده ای نمی توان برای آن پیدا کرد .

شاید صادق هدایت آن نویسنده شهیر ایرانی که روزگاری"بوف کور "می نوشت راست می گفت : "که در زندگی انسان زخمهایی است که مثل خوره در روح را آهسته آهسته می خورد و می تراشد .این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما باور دارند که دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات نادر و عجیبب شمارند."

 بسیاری از این دردها در درون خود ماست واین ما هستیم که معمولا با روز مره گی روی همه اتفاقات زندگی سر پوش می گذاریم و گاهی حتی فراموش می کنیم که دلمان شکسته است و یا این که ما دل دیگران را شکسته ایم .

ما بدون آنکه بخواهیم در زندگی کارهایی انجام می دهیم که موجب دلگیری دیگران می شویم .با خود خواهی از کنار انسانها می گذریم و بر دردهای آنها می افزاییم .ما به نام زندگی و به نام عشق خودمان را فریب می دهیم و سرانجام دست از پا دراز تر می گوییم اشتباه کردیم اما این اشتباهات ما به چه قیمتی برای دیگران تمام می شود .

ما یاد می گیریم دروغ بگوییم و یکدیگر را فریب دهیم و انسانی را به دلیل اینکه راست می گوید به پای چوبه دار می بریم .

ما به دلیل اینکه فکر می کنیم انسانیم دیگر موجودات را مجازات میکنیم و فراموش می کنیم که آنها هم حق حیات دارند ما حتی فراموش می کنیم که انسانیت به همین لباس زیبا نیست .

بارها از خودم می پرسم ما داریم به کجا می رویم و عاقبت ما چه خواهد شد .

یکشنبه چهاردهم مهر 1387

به بادی زندگی انسانی به باد می رود

کلاس اول ابتدایی را در مدرسه روستای خودمان سیاکش گذراندم درست یادم است که یک مانتو توسی رنگ خلو بسته و یقه گرد با شلوار همان رنگ وپوشیده بودم مانتو و شلوار را خواهرم راحله دوخته بود آخر آن روزها هنوز سر ذوق بود و گاه گاهی خیاطی می کرد یک عکس هم با این لباس دارم که البته تنها عکس من از کلاس اول ابتدایی است.

آن روز را به خوبی به یاد دارم صبح زود از خواب بیدار شدم و.مادرم صبحانه درست کرده بود خوردم و آماده و سر حال برای رفتن آماده شدم هنوز در حیاط بودم که شهربانو دختر همسایه مان را دیدم که البته بچه های محل به آن (شری خانم )می گفتند و بعد بلند بلند صدایش زدم که بیاستد و مرا با خودش به مدرسه ببرد او هم ایستاد و من به همراه او به طرف مدرسه رفتم.

سر از پا نمی شناختم همین که به جلوی در مدرسه رسیدم بچه های زیادی را دیدم که در حیاط مدرسه جمع هستند ناگهان چشمم به لیلا خورد . از لیلا خورد از لیلا بدم می آمد و چشم دیدنش را نداشتم چون که هر وقت که با مادرم به مسجد می رفتم لیلا با بچه ها جمع می شد و به من محل نمی داد و من هم کینه او را به دل گرفته بودم به همین دلیل در روز اول مدرسه با او قهر شد.

در مدرسه ما پسرها و دخترها با هم درس می خواندند و من به خوبی به یاد می آورم که 25 دانش آموز کلاس اول ابتدایی بودیم که تعداد بسیاری از آنها پسر بودند پسرهایی که هنوز اسمشان را به یاد می آورم .بعضی از بچه ها هم دوساله بودند و با ما نشسته بودند اما یکی از این بچه ها از همه جالب تر بود پسری که "موسی نام داشت و فقط یک هفته به مدرسه آمد و بعد هم ترک تحصیل کرد اما آن وقت من نمی دانستم که موسی به چه دلیل از مدرسه فراری است و بعدها فهمیدم که همه این ترک تحصیل تنها به این دلیل بوده است که موسی در همان اوایل مدرسه  از روی بد شانسی ناگهان بادی از شکمش خارج می شود واز خجالت همان باد برای همیشه مدرسه را ترک می گوید بعدها وقتی این موضوع را فهمیدم  گفتم چه حیف شد که زندگی موسی با بادی به بادفنا رفت و موسی  برای همیشه بی سواد ماند و اصرار خانواده اش برای اینکه او را بار دیگر به مدرسه بفرستند هم  به جایی نر سید

شنبه سیزدهم مهر 1387

کنار خانه ما

در کنار خانه ما کوچه ای بود که من رویاهای کودکی ام را در جا گذاشتم کوچه ای که هر وقت دلم می گرفت در آن بازی می کردم و شادمانی ام را با پرندگان و درختها تقسیم می کردم .

در کنار خانه ما رودخانه ای بود که بچه ها هر وقت از گرمای تابستان خسته می شدند به آب رودخانه پناه می بردند و آرزوهاشان را به آب می گفتند تا آب آرزوها را به گوش اقیانوس بگوید تا شایدبر آورده شوند .

در کنار خانه ما تپه ای بود که من هر وقت به بالای آن می رفتم و آنگاه بلند بلند فریاد می کشیدم و آنقدر سبک می شدم که می توانستم پرواز کنم و به آسمان بروم و با فرشته ها بازی کنم .

در کنار خانه ما شالیزارهایی سبز بودند که هر گاه باد می وزید گیسوان خود را پریشان می کردند و با موسیقی باد می رقصیدند .

وقتی بهار می شد اطراف خانه ما پر از گلهای رنگارنگی می شد که هر یک از داستانی و افسانه ای حکایت می کرد .بنفشه های رنگارنگ گلهای همیشه بهار و شکوفه های در ختان میوه که چون عروسکان زیبا روی بودند .

در کنار خانه ما باغهای سبز چای بسیاری بود که در بهار وقتی پیچکهای سبزآنها را می پوشاند پدرم می گفت : که این پیچکها که گلهای شیپوری سفید رنگ میدهند دشمن بوته های سبز چای هستد و همه آنها را از ریشه می کند تا بوته ها بهتر رشد کنند امامن همه آن بوته که دشمن رزق روزی ما بودند دوست داشتم چون زیبا بودند و گلهای شیپوری سفید می دادند مثل این بود که انگار روی باغ دستمالی از حریر سفید انداخته اند .

 در بهار وقتی بوته هاپپیچک گل می داد پرنده ها هم آواز می خواندندبهشت آنجا بود .

پرنده ای بود که به آن "کو کو تی تی " می گفتندپرنده ای زیبا وسفید که چون دیوانگان آواز می خواند کوکو تی تی.

می گفتند که این پرنده عاشق همین پیچکهای سفید است .

در کنار خانه ما چقدر خوشبخت و سبکبال بودم وقتی که کیف کوچک وکهنه ام را بر می داشتم و به مدرسه می رفتم وآنقدر بازی می کردم و شبها کهوقتی که می خوابیدم همیشه خواب دختر شاه پریان ا می دیدم که بامن بازی می کند و مرا به سرزمین قصه ها می برد .

 هنوز هم در کنار خانه ما عشق و سادگی است و مادرم که فکر می کنم یکی از همان فرشته های بهشتی است و پدرم که شیرمردی است که تمام وجودش شرافت است و غیرت و دلش اقیانوسی است بی انتها که هر وقت دلم تنگ می شود آغوش مهربانش را می گشاید و من همچون کودکی تمام غصه هایم را در آغوش بی کران محبتش به آب می سپارم و آنگاه سر به روی پاهای مهربان مادرم می گذارم و سبک بار از تمام رنجهای عا لم باز هم کودک می شوم.

شنبه سیزدهم مهر 1387

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

دیشب دلم از دست دنیا خیلی گرفته بود به همین دلیل از دست دنیاپیش خواجه حافظ شیرازی شکایت بردم که آخر این دنیای نا مراد چه به روز آدمها که نمی آورد یکی را از اوج ناز و نعمت چنان به خاک ذلت می زند که کمرش از داغ مصایب دنیا دو تا می گردد و در مقابل بی هنری را چنان بالا می برد و بر اریکه ناز می نشاندش و جایی برای سوال باقی نمی گذارد و این است رسم دنیا که پاسخ خوبی وگذشت را به بدی می دهد و پاسخ بدی را نمی دانم !

خلاصه اینکه این که در این دنیا خردان به کارهای بزرگ مشغولند و بزرگان به کارهای خرد و بقیه هم که اصلا به حساب نمی آیند .

در همین حین تفعلی به دیوان حافظ زدم و خوب هم جواب داد خواجه گفت :

جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

الحق که خوب جواب داده بود و من فکر کردم که در این دایره قسمت نصیب ما هم خون دل بود اما تا کی باید تحمل کرد و هیچ نگفت و صبور بود تا کی نمی دانم.

یاد یکی دیگر از گفته های حافظ افتادم که می گفت :

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند

گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر .

پیش دلم گفتم ما که به دنیا و کارش و قسمت ازلی خرده نمی گیریم حال و روز ما این است وای به حال کسی که اهل خرده گرفتن باشد  این بار هم دم فرو می بندیم و هیچ نمی گوییم تا ببینم که روزگار دیگر چه بازی میکند و به راستی

عجوزهای است عروس جهان ولی هشدار

که این مخدره در عقد کس نمی آید.

 

سه شنبه نهم مهر 1387

درختی که دوست من بود

آن روزها که هنوز آسمان بوی صداقت کودکی می داد پدرم در باغ کنار خانه ما یک درخت سیب کاشته بود .درختی که خیلی زود به بار نشست و با من دوست شد یک سال بهار درخت شکوفه های بسیاری داد و تمام شاخه هایش پر از شکوفه های صورتی رنگ شد قرار بود آن سال درخت سیب برای اولین بار میوه بدهد و این طور هم شد .

اما مادرم گفته بود اولین میوه یک درخت را باید بزرگتر خانه با سلام صلوات بچیند تا درخت قهر نکند و همه ساله محصول بیاورد اما من که طاقت چندانی نداشتم هر روز به درخت سر می زدم و همان که سیبها کمی بزرگتر شدن شروع به چیدن کرد م گاهی اوقات هم به بالای درخت می رفتم و در لابه لای شاخه های مجعد درخت پنهان می شدم تا پدرم مرا نیبند و من راحتر میوها را بکنم .

اما من از میوه های درخت به بچه های همسایه هم می دادم و آنها را هم در جرم خود شریک می کردم .

خلاصه آنکه زمانی که پدرم متوجه شد فقط چند سیب روی درخت مانده بود و من همه سیبها را کنده بودم .

مادرم می گفت : که درخت سال دیگر بار نمی دهد و من از این بابت احساس گناه می کردم اما سال بعد فهمیدم که درخت واقعا دوست من بوده است چرا که از سال قبل بیشتر سیب داده بود.

یکشنبه هفتم مهر 1387

گربه ای که باقلی می خورد

همیشه حسرت داشتن یک خرگوش را داشتم یک بار وقتی بچه بودم و برای زیارت امام رضا به مشهد رفته بودم یک فروشنده دوره گرد را دیدم که خرگوش می فروخت . با گریه به جان مادرم افتادم که برایم یک خرگوش بخرد اما مادرم می گفت نمی شود و من همچنان گریه می کردم رویا ی داشتن خرگوش رهایم نمی کرد آخر فکر می کردم حیف است که من از داشتن یک چنین موجود لطیفی محروم باشم .

سالها بعد وقتی که در دوره دبیرستان درس می خواندم بلاخره به آرزوی دلم رسیدم و خواهر زاده من مجتبی که که چند تایی خرگوش خریده بود یک از آن خر گوشها را به من داد .مجتبی چند سالی از من کوچکتر بود ولی با هم صمیمی بودیم وقتی که آن خرگوش رابه من داد انگار دنیا را به من داده بود .

برایش یک جای خوشکل درست کردم و هر روز خرگوش بیچاره را با شامپو بچه می شستم قیافه اش بعد از آن حمام کردن که بیشتر شبیه یک شکنجه دادن  بودخیلی دیدنی بود درست عین موش آب کشیده می شد .اوایل خودم برایش غذا تهیه می کردم می دیدم که انگار آقای خرگوش رغبت چندانی به خوردن نداردبعدها به خرگوش یاد دادم که خودش در اطراف باغچه به دنبال غذا بگردد  .

حالا دیگر روحیه خرگوش بهتر شده بود شاد و سرحال بود از این طرف باغ به آن طرف می پرید و از برگهای درختان می خورد اصلا چاق تر شده بود اما این اواخر یاد گرفته بود که به باغچه همسایه ها هم سر بزند دیگر خیلی شلوغ و غیر قابل تحمل شده بود .

در همسایگی ما زنی زندگی می کرد که نامش گلشن بود بیچاره تا آن روز خرگوش ندیده بود و خرگوش ناقلای ما هم که از باقالی های گلشن خانم خیلی خوشش می آمد هر روز سری به او می زد و از باقالی های او می کند و می خورد و بعد هم سر حوزه شان می رفت و آب می خورد .

دیگر صبر گلشن خانم سر آمده بود یک روز در حالی که داد می و خدا را صدا می کرد به سراغ مادرم رفت و شاکی شد که از دست این گربه شما همه باقلی های مرا می خورد و به جوجه های من هم رحم نمی کند آب حوز ما را هم نجس کرده است .

باید از دست شما شکایت کنیم تا آدم شوید و دست از این مردم آزاری ها بردارید.

بعد از آن خرگوش ما در محله معروف شد به گربه ای که هم جوجه می خورد و هم باقالی .

اما سر انجام شیطنتهای آقای خر گوش کار دستش داد و یکی از پسرهای شرور همسایه ما بدون اینکه من بدانم خرگوش را گرفت وبرد .البته من این را نمی دانستم و گر نه یک دعوای جانانه می کردم آن موقع فکر می کردم حتما چیزی یا جانوری خرگوش را گرفته است بعد ها راز گم شدن خرگوش را مادرم بر من آشکار کرد و من باز از دست آن پسر خیلی عصبانی شدم اما دعوا نکردم.

من مریم یکرنگی متولد 1359 از شهرستان رشت فارغ التحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی هستم .

Previous posts

      RSS 
Powered by Blogfa
Template Designer Blogger Templates
Template Translator Green applE

طراحي قالب-کدهاي html